رویای دخترونه من

متن مرتبط با «محرم است» در سایت رویای دخترونه من نوشته شده است

داستان عروسک بافتنی

  • نیلوبلاگ

    زن وشوهری بیش از60سال بایک دیگرزندگی مشترک داشتند.آنهاهمه چیزرابه طورمساوی بین خودتقسیم کرده ازیکدیگرپنهان نمی کردند مگریک چیز:یک جعبه کفش دربالای کمدپیرزن بود که ازشوهرش خواسته بود هرگزآن رابازنکند و درموردآن هم چیزی نپرسد. درهمه ی این سالها پیرمردآن رانادیده گرفته بود امابالاخره یک روز..... پیرزن به بستربیماری افتادوپزشکان ازاوقطع امیدکردند.درحالی که بایکدیگرامورباقی رارفع ورجوع میکندپیرمرد جعبه کفش راآورده ونزدهمسرش برد. xa0 بقیه در ادامه.......

    ادامه مطلب
  • خواهر

  • داستان انسانیت...

  • نیلوبلاگ

    چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها. افراد زیادی اونجا نبودن 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ۷۰سالشون بود. ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ۳۵ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد، البته من با اینکه بهش نزدیک بودمxa0 صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم،بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و ... xa0 برید ادامه xa0...

    ادامه مطلب
  • داستان یک خانم و قورباغه آرزوها

  • نیلوبلاگ

    خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.xa0 قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف میزد! رو به خانم گفت: اگر مرا از بند آزاد کنی سه آرزویت را برآورده میکنم. xa0 ادامه مطلب رو از دست ندید......

    ادامه مطلب
  • داستان بابی

  • نیلوبلاگ

    بابی پسر بسیار شری بود. روز تولدش پیش مامانش رفت و گفت: مامان برا تولدم یه دوچرخه بخر. مامانش گفت: به کارات فکر کن ببین لیاقت اینو داری که برات دوچرخه بخرم؟ بابی با نهایت پررویی گفت: آره... مامانش گفت: حالا که اینطوریه برو تو اتاقت یه نامه واسه خدا بنویس و ازش بخواه که یه دوچرخه برات بفرسته. بابی رفت تو اتاقش.... بقیه در ادامه مطلب........

    ادامه مطلب
  • دم هرچی استقلالی و رئالی گرم!!