روز تولدش پیش مامانش رفت و گفت: مامان برا تولدم یه دوچرخه بخر.
مامانش گفت: به کارات فکر کن ببین لیاقت اینو داری که برات دوچرخه بخرم؟
بابی با نهایت پررویی گفت: آره...
مامانش گفت: حالا که اینطوریه برو تو اتاقت یه نامه واسه خدا بنویس و ازش بخواه که یه دوچرخه برات بفرسته.
بابی رفت تو اتاقش....
بقیه در ادامه مطلب.....
رویای دخترونه من...ما را در سایت رویای دخترونه من دنبال میکنید
برچسب: داستان بابی دانبار,داستان بابی,داستان بابیت,داستان بابیلون,داستان فیلم بابیلون, نویسنده: بازدید: 121