داستان بابی

خرید بک لینک
بابی پسر بسیار شری بود.

روز تولدش پیش مامانش رفت و گفت: مامان برا تولدم یه دوچرخه بخر.

مامانش گفت: به کارات فکر کن ببین لیاقت اینو داری که برات دوچرخه بخرم؟

بابی با نهایت پررویی گفت: آره...

مامانش گفت: حالا که اینطوریه برو تو اتاقت یه نامه واسه خدا بنویس و ازش بخواه که یه دوچرخه برات بفرسته.

بابی رفت تو اتاقش....

بقیه در ادامه مطلب.....

رویای دخترونه من...

ما را در سایت رویای دخترونه من دنبال می‌کنید

برچسب: داستان بابی دانبار,داستان بابی,داستان بابیت,داستان بابیلون,داستان فیلم بابیلون, نویسنده: بازدید: 121 تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 10:17

صفحه بندی