داستان انسانیت...

خرید بک لینک
چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها. افراد زیادی اونجا نبودن 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ۷۰سالشون بود.

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ۳۵ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد، البته من با اینکه بهش نزدیک بودم صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم،بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و ...

برید ادامه

رویای دخترونه من...

ما را در سایت رویای دخترونه من دنبال می‌کنید

برچسب: داستان انسانیت,داستان راجع به انسانیت,داستان انسانيت,داستان کوتاه انسانیت,داستان های انسانیت,داستان درباره انسانیت,داستان کوتاه درباره انسانیت,داستان های کوتاه انسانیت,داستان در مورد انسانیت, نویسنده: بازدید: 105 تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 7:21

صفحه بندی